×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

false
true
true
امیرالمومنین چگونه به خلافت رسید؟

یکی از اتفاقات مهم صدر اسلام و زندگی مولا امیرالمومنین(علیه‌السلام) نحوه به خلافت رسیدن ایشان است؛ این لحظه یکی از بهترین لحظات تاریخ اسلام است که نشان می‌دهد مردم تشنه عدالت و مبارزه با ظلم بودند و با تمام قوا به سراغ امیرالمومنین(علیه‌السلام) آمدند و از حضرت خواستند که امر خلافت را بپذیرد.

ما در این نوشتار به بررسی و نحوه به خلافت رسیدن حضرت می‌پردازیم:
بدون شک اگر عثمان به مرگ طبیعى از دنیا مى‏‌رفت، خلافت بعد از او از دو حال خارج نبود. یا او نیز مانند «ابوبکر» شخص دیگری را خلیفه بعد از خود معرفی می‌کرد و یا مانند «عمر بن خطاب» کار را به شورا واگذار مى‏‌کرد که در هر دو صورت، شانسى براى امیرالمومنین(علیه‌السلام) در امر خلافت وجود نداشت. امّا پس از قتل عثمان، ابتکار عمل سیاسى از دست بسیارى، از جمله خاندان عثمان و طرف‌داران آن‌ها بیرون آمد و آنان نتوانستند بر اساس سیاست و میل قلبى خود، حکومت را در دست گیرند. بنابراین، می‌توان گفت: قتل عثمان، عاملى بود که زمینه را براى تحقق خلافت امیرالمومنین(علیه‌السلام) فراهم کرد.

با این حال، عامل اصلى براى تحقق خلافت حضرت، موضع انقلابیون بود؛ زیرا آنان از یک طرف، از اعمال عثمان، تبعیض‌ها و ظلم‌هایى که از جانب دستگاه خلافت متوجه بسیارى از مردم شده بود و نیز انحراف‌هاى اطرافیانش به تنگ آمده بودند و از طرف دیگر، هیچ‌کس غیر از امیرالمومنین(علیه‌السلام) را پیش روى خود نمى‌‏دیدند که بتواند بر این مسند تکیه زند. تنها او بود که در طول حکومت‌هاى خلفا، اسیر جو حاکم در جامعه نشد و سلامت خود را حفظ کرد. از همه این‌ها مهم‌تر، تنها او بود که توان نجات جامعه از آن منجلاب را داشت. به همین خاطر همه مردم به سوى حضرت آمدند و خواستند تا به عنوان خلیفه مسلمانان با او بیعت کنند.

جریان بیعت با امیرالمومنین
تا روز سوم بعد از قتل عثمان، وضع به همان حال بود و امیرالمومنین(علیه‌السلام) دعوت آنان را اجابت نکرد. برای انقلابیون گران بود که خبر کشته شدن عثمان به شهرها برسد، ولى خبر انتخاب جانشین او در بین امت پخش نگردد. از این رو تصمیم گرفتند از راه زور وارد شوند؛ شاید بدین وسیله بتوانند به توحید کلمه برسند و مشکل انتخاب خلیفه را از میان بردارند.

به همین خاطر پیک‌ها از هر سو، در مدینه به راه افتاد تا اصحاب رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و بزرگان مهاجر و انصار را جمع کنند. در آن جمع، یکى از سخن‏‌گویان مصرى بلند شد و گفت: مردم مدینه! شما اهل شورا هستید، شما هستید که خلیفه را انتخاب می‌کنید، امر شما در میان امت، نافذ است، درباره شخصى که باید تعیین کنید، نظر بدهید، ما هم از شما پیروى مى‌‏کنیم.

به یک‌باره از هر سو فریاد بر آوردند: «على … على بن ابى طالب … ما از انتخاب او راضى هستیم …». سپس سخن گویان مصری گفتند: ما دو روز به شما مهلت مى‌‏دهیم، به خدا قسم اگر در این مدت، از این امر فارغ نشدید، روز بعد، على(علیه‌السلام) طلحه و زبیر و بسیارى از افراد شما را مى‏‌کشیم».

سپس در میان آنان عمار بپا خاست و گفت: «اى گروه انصار! عثمان دیروز در میان شما چنان راهى را پیمود که دیدید و شما اگر امروز در امور خودتان ننگرید، به چنان سرنوشتى دچار مى‌‏شوید. على(علیه‌السلام) به خاطر فضل و سابقه‌‏اش در اسلام، از همه کس بدین امر سزاوارتر است». همه جمعیت یک‌صدا جمله‌‏اى را گفتند که گویى از یک دهان بیرون مى‌‏آمد: «به او رضایت دادیم».

سپس همه جمعیت به سوى امیرالمومنین(علیه‌السلام) به راه افتادند. آنان امیرالمومنین(علیه‌السلام) را به اجبار از خانه بیرون آوردند و به وى گفتند: «اى ابو الحسن! ما امروز برای خلافت کسى را مستحق‌تر، باسابقه‌‏تر و به رسول خدا نزدیک‌تر از تو سراغ نداریم».

حضرت در پاسخ فرمود: «نه شما چنین کارى کنید و نه من مى‏‌کنم؛ زیرا من وزیر باشم، بهتر از آن است که امیر باشم». بار دیگر فریاد بر آوردند: «تو مورد پسند همه ما هستى». سر خود را از روى امتناع تکان داد و فرمود: «مردم! من‌را به امر شما نیازى نیست. من با شما هستم، هر کس را انتخاب کردید، من به وى رضایت مى‌‏دهم».

سپس مالک بن حرث(مالک‌‏اشتر) یکى از رهبران کوفه فریاد زد: «به خدا قسم که باید دستت را دراز کنى تا با تو بیعت کنم». اما حضرت در پاسخ او فرمود: «مردم! دست از من بدارید و دست به دامان دیگرى شوید».
مالک اشتر بار دیگر گفت: «نمى‏‌بینى چه حادثه‌‏اى در اسلام پیش آمده است؟ فتنه را نمى‌‏بینى؟ از خدا نمى‌‏ترسى؟» پس از سخن او، مردم خاموش بودند و چشمان خود را به لبان مردى دوختند که امید و آرمان‌هاى امت به او وابسته و آخرین پناه‌گاه آنان بود. اشتیاق و آرزو دارند جوابى که مى‌‏دهد، مطابق میل‌شان باشد.

حضرت پس از چند لحظه فرمود: «به خاطر چیزهایى که از شما مى‏‌بینم، خواست شما را اجابت کردم … اما بدانید دعوت شما را اجابت مى‏‌کنم، به شرط آن‌که بر طبق آن‌چه خودم مى‌‏دانم، رفتار کنم. اگر من‌را ترک کنید، بدون شک، من هم مانند یکى از افراد شما هستم؛ حتى نسبت به کسى که حکومت شما را بر عهده بگیرد، از شما هم شنواترم و هم مطیع‌تر».[۱]

از این سخن حضرت، همه خوش‌‏حال شده، فریاد برآوردند: «تا با تو بیعت نکنیم، از تو جدا نمى‏‌شویم». اما حضرت فرمود: «باید در مسجد بیعت کنید؛ زیرا بیعت من مخفیانه نیست و جز با رضایت مسلمانان، آن هم در ملأ عام نخواهد بود».

همین که آفتاب روز جمعه برآمد، مردم به سوى قبله دل‌ها و دیدگان و کعبه عواطف خود به راه افتادند. جمعیت مردم بیشتر و بیشتر می‌شد، جایى براى ایستادن نبود، تا آن‌جا که نزدیک بود از شدت ازدحام، برخى زیر پای دیگران کشته شوند. سپس به همراه او به سوى مسجد روانه شدند و صدایشان به تهلیل و تکبیر، بلند بود.

در مسجد از منبر بالا رفت، اندکى به مردم خروشان و جمعیتی که تمام صحن مسجد و حتی بیرون مسجد را پر کرده بودند، نظر انداخت، سپس فرمود: «… آگاه باشید که من نسبت به امر خلافت اکراه دارم، ولى شما خواستید که من بر شما امیر باشم … اکنون راضى هستید؟». همه گفتند: «با تو بیعت مى‌‏کنیم بر طبق کتاب خدا». فرمود: «خدایا بر اینان گواه باش».[۲]

بدین ترتیب آقا امیرالمومنین(علیه‌السلام) خلیفه مردم شد و اکثریت قریب به اتفاق مردم به حضرت روی آورده و او را امام خویش قرار دادند.

در نتیجه: همان‌طور که ملاحظه کردید تنها کسی که در ملا عام و با رضایت اکثریت قریب به اتفاق مردم، خلیفه مسلمین شد، مولا امیرالمومنین(علیه‌السلام) بود، زیرا هیچ‌کدام از سه خلیفه اول در ملا عام بیعت نکردند و اکثر مردم نیز با آن‌ها بیعت نکردند؛ بلکه تنها حضرت بود که با رضایت قاطبه مسلمین و صحابه به خلافت رسید.

_______________________________________-
پی‌نوشت
[۱]. فیض الاسلام، نهج البلاغه، خطبه ۹۱٫
[۲]. تاریخ طبرى، ترجمه ابو القاسم پاینده، ج ۴، ص ۴۲۷٫

false
false
false
false

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


true