×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

false
true
true
چرا امیرالمومنین خلافت را نمی‌پذیرفت؟

شیعه معتقد است امیرالمومنین(علیه‌السلام) از روزى که ابو بکر به خلافت رسید، تا روزى که خود به شهادت رسید، خلافت را حق خویش مى‌‏دانست که خداوند توسط پیامبرش به او داده بود و اهل بیت(علیهم‌السلام) را کشتى نجات امت مى‌‏دانست و به اعتقاد حضرت، غیر از اهل بیت(علیهم‌السلام) کسى شایستگى جانشینى پیامبر(صلى‌اللّه‌علیه‌وآله) را نداشت.

از طرفی می‌دانیم که مردم بعد از کشته شدن خلیفه سوم «عثمان بن عفان» در خانه حضرت هجوم برده و از حضرت خواستند که خلافت را قبول کند، اما حضرت رد کردند و این درخواست را نپذیرفت، تا این‌که فشار مردم به حدی رسید که نزدیک بود چند نفر زیر فشار جمعیت تلف شوند و با اصرار شدید بود که حضرت، خلافت را پذیرفت.[۱]

حال این سؤال مطرح می‌شود چرا به رغم اصرار زیاد مردم براى بیعت، حضرت از قبول خلافت اکراه مى‌‏ورزید؟ آیا نظر حضرت تغییر کرده بود؟ یا ایشان قصد تعارف داشت؟

برای پاسخ به این سوال دو مطلب به ذهن خطور می‌کند:

۱٫ اوضاع نابسامان اجتماعی و فساد در بین حاکمان مناطق مختلف
خود حضرت در تحلیل اوضاع و احوال جامعه اسلامى بعد از قتل عثمان، به این مطلب اشاره کرده و فرمود: «ما امرى را پذیرفته‌‏ایم که داراى روی‌ها و رنگ‌هاى گوناگون است؛ نه عقل‌ها زیر بار آن مى‏‌روند و نه دل‌ها بر آن استوار مى‌‏شوند».[۲]

این روی‌ها و رنگ‌هاى گوناگون چیست که امام(علیه‌السلام) از آن بیم دارد و سبب شده است که استقبال بى‌‏شائبه مردم را رد کند؟ چرا از ارتحال پیامبر(صلى‌اللّه‌علیه‌وآله) تا قبل از خلافت عثمان، فعالیتش براى زمام‌دارى بود و حال براى کناره‌‏گیرى؟
این تغییر موضع به خاطر آن بود که هدف حضرت ادامه سنت رسول خدا(صلى‌اللّه‌علیه‌وآله) در جامعه  بود تا امت از راه منحرف نشوند، اما اکنون زمام‌دارى آن سه خلیفه، به نحوى مردم را از مسیر حقیقت منحرف کرده است که برگرداندن‌شان به راه راست، بسیار مشکل و بلکه محال است.[۳]

مردمى که در سایه تربیت غیر اسلامى خلفا، خصوصا خلیفه سوم، از اسلام‏ و سنت نبوی فاصله گرفته‌‏اند و در موارد بسیارى با آن بیگانه شده‌‏اند و بار دیگر تعصب‌هاى جاهلى بر زندگى و اخلاق آنان سایه افکنده است و توجه به دنیا و مال و ثروت و مقام، بسیارى از خواص امت را دگرگون کرده است، هرگز طرح‌هاى اصلاحى حضرت را نخواهند پذیرفت.

از طرف دیگر، افرادى در دوران خلافت خلفاى پیشین، خصوصا دوران خلافت عثمان به قدرت رسیده بودند که هیچ سنخیتى با حکومت عدل نبوی(صلى‌اللّه‌علیه‌وآله) و راه و روش او نداشتند. حال، امامى که غیر از حکومت پیامبر(صلى‌اللّه‌علیه‌وآله) چیز دیگرى در سر نمى‏‌پروراند، چگونه مى‌‏تواند در کنار این افراد، آن اهداف مقدسى را که در نظر دارد، عملى سازد و آیا آنان به راحتى از طعمه فربه‌اى که به چنگ آورده‌‏اند، دست خواهند برداشت؟ البته این پرسشى نیست که نیازمند پاسخ باشد؛ زیرا همه آن‌چه حضرت پیش‌‏بینى کرده بود، بعد از قبول خلافت و در زمانى بسیار کوتاه تحقق یافت و اولین کسانی‌که با او بیعت کردند، به جنگ با حضرت برخواستند.

۲٫ شائبه کودتا
بدون شک پذیرش چنین حکومتى که ظاهرا بوى کودتا از آن به مشام مى‌‏رسید، کار آسانى نبود؛ زیرا کشته شدن خلیفه، خود معضلى بود که متوجه خلیفه جدید مى‌‏شد. خصوصا خلیفه‏‌اى مثل امیرالمومنین(علیه‌السلام) که از آغاز، خود را مستحق امر خلافت مى‌‏دانست. از این رو شاید یکى از دلایل عدم پذیرش خلافت از جانب حضرت پیراهن خون‏‌آلود عثمان بود که به نحوى بهانه یا سبب همه جنگ‌هاى اصلى در دوران خلافت حضرت محسوب مى‌‏شد. اگر امام(علیه‌السلام) بعد از قتل خلیفه سوم، ابتکار عمل سیاسى را به دست مى‏‌گرفت و یا بعد از مراجعه مردم، بلافاصله خود را وارد صحنه سیاست و اجتماع مى‏‌کرد و خلافت را مى‏‌پذیرفت، قطعا متهم به کودتا مى‌‏شد.

علاوه بر این، بسیارى از آنان که ابتدا به امام(علیه‌السلام) مراجعه کرده بودند، به نحوى در ماجراى یورش علیه خلیفه و محاصره و قتل او دخالت داشتند. بنابراین حضرت نمى‏‌خواست توسط کسانى به خلافت برسد که براى رسیدن به هدف، متوسل به زور و تجاوز شده بودند. سرانجام حضرت، علی رغم اکراه شدید در مقابل اصرار زیاد مردم و بعد از گذشت چند روز، خلافت را پذیرفت.[۴]

در نتیجه: برای پرسش بالا دو پاسخ میتوان ارائه کرد: یکی این‌که اوضاع جامعه اسلامی در طول این ۲۵ سال چنان دگرگون و ویران شده بود که اصلاح آن کار بسیار مشکل و طاقت فرسایی بود و مطمئنا خواص و کسانی‌که از حکومت‌های قبل مال و منالی به دست آورده بودند، زیر بار چنین تغییراتی نمی‌رفتند. دوم این‌که: شائبه کودتا و دست داشتن خود حضرت در قتل عثمان هم وجود داشت و حضرت را در معرض تهمت قرار می‌داد. لذا حضرت با امتناع از قبول خلافت، این تهمت را از خود دفع کرد.

________________________________________
پی‌نوشت
[۱]. محمد عبده، شرح نهج البلاغه، خطبه ۲۳۹٫
[۲]. «فإذا مستقبلون أمرا له وجوه و ألوان، لا تقوم له القلوب و لا تثبت علیه العقول و إنّ الآفاق أغامت و المحجّه قد تنکّرت».(محمد عبده، شرح نهج البلاغه، ترجمه على اصغر فقیهى، خطبه ۹۱)
[۳]. محمد تقى شریعتى، خلافت و ولایت از نظر قرآن و سنّت، ص ۱۰۷٫
[۴]. امامت پژوهى(بررسى دیدگاههاى امامیه، معتزله واشاعره)، ص ۳۵۱٫

false
false
false
false

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


true