×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

false
true
true
ماجرای جنگ جمل

بعد از به خلافت رسیدن آقا امیرالمومنین(علیه‌السلام) اولین مشکلی که برای حضرت به وجود آمد، جنگ جمل بود که توسط «طلحه» و «زیبر» به راه افتاد و حکومت نوپای حضرت را با چالشی بزرگ مواجه کرد. در این نوشتار به تشریح این جنگ و نحوه به وجود آمدن آن می‌پردازیم:

طلحه و زبیر، اولین بیعت کنندگان با امیرالمومنین(علیه‌السلام) بودند. وقتى از حضرت اجازه خواستند که به عمره بروند، حضرت از آنان پرسید: «شاید مى‏‌خواهید به بصره یا شام بروید؟» اما آنان قسم خوردند که جز مکه، قصد جاى دیگرى ندارند. در آن زمان «عایشه» همسر پیامبراکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نیز در مکه بود.

«یعلى بن منیه» که از جانب خلیفه سوم هنوز حاکم یمن بود، در مکه به عایشه، طلحه، زبیر و مروان حکم برخوردکرد. او از جمله کسانى بود که دیگران را به خون‌خواهى عثمان تحریک مى‌‏کرد. او چهار صد هزار درهم با لوازم و سلاح و نیز شتری موسوم به عسکر را به عایشه و طلحه و زبیر داد. آنان قصد شام داشتند، اما «ابن عامر» مانع آن‌ها شد و گفت: «معاویه آن‌جاست و پیرو و مطیع شما نخواهد بود». لذا آنان به سمت بصره حرکت کردند. او هم یک میلیون درهم به همراه صد شتر و چیزهاى‏ دیگر به آنان داد. آن‌گاه که به مکانی به نام «حوأب» رسیدند، عایشه پرسید: «اسم این‌جا چیست؟» شتربان گفت: «حوأب» است. عایشه گفت: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» و سخنى را که در این باره به او گفته شده بود، به یاد آورد و گفت: «من‌را به حرم پیغمبر برگردانید، من احتیاجى به رفتن ندارم».[۱] زبیر گفت: «نه، به خدا این‌‌جا حوأب نیست. این‌که به تو گفته، اشتباه کرده». طلحه به نزد عایشه آمد و قسم خورد و پنجاه تن از کسانى که همراه او بودند، شهادت دادند که این مکان حوأب نیست. و این نخستین شهادت دروغی بود که در اسلام ترتیب داده شد.

آنان زمانی‌که به بصره رسیدند، با «عثمان بن حنیف» درگیر شدند. ابتدا او را اسیر و سپس رهایش کردند. خواستند بیت‌المال را تصرف کنند که خزانه‌‏داران و محافظان، مانع شدند و هفتاد نفر از آن‌ها کشته شد، از این میان پنجاه تن را بعد از اسارت، دست بسته، گردن زدند، و اینان اولین کسان بودند که در اسلام به ستم و دست بسته کشته شدند.

امیرالمومنین(علیه‌السلام) پس از حدود چهار ماه که از حکومتش گذشته بود، با هفتصد سوار که در میان آن‌ها هفتاد بدرى بود، به قصد تعقیب طلحه و افرادش، از مدینه حرکت کرد. وقتی حضرت به ربذه رسید، طلحه با یارانش از آن گذشته بودند، از این رو در تعقیب آنان راهی عراق شد،  سپس حضرت از ربذه به ابوموسى اشعرى نوشت که مردم را براى حرکت آماده کند، اما ابوموسى آن‌ها را به ماندن ترغیب کرد و گفت: «این آشوب است». آن‌گاه که خبر به امام(علیه‌السلام) رسید، «قرظه بن کعب انصارى» را به جاى ابو موسى، حاکم کوفه کرد.

وقتى حضرت به بصره رسید، به قوم مخالف پیام داد و آن‌ها را قسم داد، ولى آن‌ها براى جنگ اصرار داشتند. حضرت به آنان فرمود: «براى چه با من مى‏‌جنگید؟» اما آن‌ها بر جنگیدن اصرار داشتند. سپس امیرالمومنین(علیه‌السلام) یکى از یاران خود را که مسلم نام داشت، به همراه قرآنى به سوی آنان فرستاد و آن‌ها را به اسلام دعوت کرد؛ اما آنان او را با تیر زدند و به شهادت رساندند، اما جنگ آغاز نشد.

سپس حضرت دستور داد در مقابل‌شان صف بکشند، اما جنگ را آغاز نکنند. در این هنگام، جنازه دو مرد که توسط آن‌ها کشته شده بودند را آوردند. سپس حضرت فرمود: «با این قوم، اتمام حجت کنید». آن‌گاه «عمار بن یاسر» میان دو لشکر ایستاد و گفت: «اى مردم! درباره پیغمبر خود به انصاف رفتار نکرده‌‏اید که زن‌هاى خود را در پرده نهاده‌‏اید و زن او را در معرض شمشیرها قرار داده‌اید»! عمار به عایشه که سوار شترى بود، نزدیک شد و بانگ زد: «مقصود تو چیست؟». او گفت: «خون‏‌خواهى عثمان». سپس به نزد امیرالمومنین(علیه‌السلام) آمد و گفت: «اى امیر مؤمنان! منتظر چه هستی؟ از این قوم، جز جنگ انتظارى نباید داشت».

آن‌گاه حضرت فرمود: «اى مردم! وقتى آن‌ها را شکست دادید، زخمى و اسیر را نکشید، فرارى را تعقیب نکنید، اعضاى کسى را نبرید، پرده‌‏اى را ندرید و به اموال آن‌ها دست نزنید، مگر سلاح و لوازم یا غلام و کنیزى که در اردوگاهشان هست و جز آن، هر چه هست، مطابق ترتیب قرآن، متعلق به ورثه آن‌هاست».

سپس امیرالمومنین(علیه‌السلام) در حالى که لباس جنگی بر تن نداشت و بر استر پیغمبر خدا سوار بود جلو آمد و صدا زد: «اى زبیر، پیش من بیا!» و زبیر با سلاح تمام، پیش ایشان آمد. آن‌ها همدیگر را در آغوش گرفتند. حضرت فرمود: «زبیر! واى بر تو، براى چه آمده‌‏اى؟» گفت: «خون عثمان». گفت: «خدا از ما دو نفر، کسى را که در خون عثمان شرکت داشت، بکشد! به یاد دارى روزى در «بنى بیاضه» به پیغمبر خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) برخوردم که پیغمبر خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به روى من خندید و من هم به روى او خندیدم و تو هم که همراه او بودى، گفتى: «اى پیغمبر خدا! على از تکبر دست بر نمى‌‏دارد» و پیغمبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: «على تکبر ندارد. اى زبیر! آیا او را دوست دارى؟» گفتى: «آرى! به خدا او را دوست دارم» و به تو گفت: «به خدا به جنگ او خواهى رفت، در حالى که درباره او ظلم مى‏‌کنى». زبیر گفت: «أستغفر اللّه، اگر به یاد داشتم، هرگز نمى‌‏آمدم». حضرت فرمود: «اى زبیر، برگرد!».
زبیر بازگشت و از جنگ کناره گرفت. وقتى به «وادى السباع» رسید «عمرو بن جرموز» که به دنبالش رفته بود، به او رسید. زبیر گفت: آیا تو امام جماعت مى‌‏شوى یا من؟ زبیر امام شد و عمرو در اثناى نماز، او را کشت. در آن زمان، زبیر ۷۵ سال داشت.

سپس حضرت طلحه را صدا زد: «اى ابو محمّد! براى چه آمده‌‏اى؟» گفت: «براى خون‏‌خواهى عثمان». حضرت فرمود: «خدا از ما دو نفر، کسى را که در خون عثمان دخالت داشته، بکشد. مگر نشنیدى که پیغمبر خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: «خدایا با هر کس که با او دوستى کند، دوستى کن و با هر که با او دشمنى کند، دشمنى کن»؟ تو اوّل کسى هستى که با من بیعت کردى و سپس شکستى، در صورتى که خداى(عزوجل) فرمود: «هر که پیمان بشکند، بر ضرر خویش مى‌‏شکند». گفت: «استغفراللّه» و بازگشت.
مروان بن حکم گفت: «زبیر برگشت، طلحه نیز برمى‌‏گردد» براى من فرقى نمى‌‏کند که این طرف تیر بیندازم یا آن طرف» و تیرى به شاهرگ دست او زد که او را کشت. پس از جنگ، حضرت بر محل سقوط او که پل قره بود، گذشت و گفت: «إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون، به خدا من به این کار راضى نبودم …». در آن هنگام، طلحه شصت و چهار سال داشت.

پس از آن، یاران جمل بر لشکریان امیرالمومنین(علیه‌السلام) حمله‌‏ور شدند. چون «محمد بن حنفیه» در کار حمله، تعلل کرد، خود حضرت پرچم را به دست گرفت و حمله کرد. اعضاى شتر را قطع کردند و شتر افتاد و به دنبال آن، کجاوه‌ای که عایشه در آن بود نیز بر زمین افتاد. حضرت نزدیک شد و با چوب بر آن زد و گفت: «اى حمیرا! پیغمبر خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) گفته بود چنین کنى؟ مگر نگفته بود که در خانه‌‏ات بنشینى؟ به خدا کسانى که تو را بیرون آوردند، در حق تو به انصاف رفتار نکردند؛ که زنان خود را در پرده نگه داشتند و تو را از پرده بیرون آوردند». پس از آن، وارد بصره شد و خطبه‏‌اى طولانى براى مردم خواند که در آن، مردم بصره را سرزنش کرد.

از ماجراى جنگ جمل مى‌‏توان نتیجه گرفت: عامل اصلى جنگ جمل، طلحه و زبیر بودند. آنان ابتدا به خاطر جو حاکم بر جامعه آن زمان، با امیرالمومنین(علیه‌السلام) بیعت کردند، اما پس از چندى، خواسته خویش که مشارکت در حکومت بود را عنوان کردند.[۲]

___________________________________________
[۱]. مسعودى، مروج الذهب، ج ۱، ص ۷۱۵-۷۲۲٫
[۲]. برگرفته از امامت پژوهى(بررسى دیدگاههاى امامیه، معتزله واشاعره)، ص ۳۷۵- ۳۸۰٫

false
false
false
false

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


true