×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

false
true
true
ماجرای سپاه اسامه و نافرمانی خلیفه اول!

یکی از مواردی که خلیفه اول در برابر سخن پیامبر اکرم(صلی‌اللّه‌علیه‌وآله) اجتهاد کرد و کاملا دستور حضرت را زیر پا نهاد و به نظر خودش عمل کرد، ماجرای پیوستن به سپاه «اسامه» بود.
تفصیل ماجرا بدین شرح است:

پیغمبر اکرم(صلی‌اللّه‌علیه‌وآله) در سال یازدهم هجرى در واپسین روزهای زندگی خود، سپاهی را آماده کرد تا به جنگ با روم در سرزمین شام و جبران شکست قبلى برود. حضرت فرماندهی این سپاه را به «اسامه بن زید» که فردی جوان و کم‌سن و سال بود داد و از همه مردم مدینه خواست که به این سپاه بپیوندند. حضرت براى سپاه اسامه اهمیت زیادى قایل بود، به طورى که به اصحاب دستور داد، خود را براى گرد آمدن در زیر پرچم او مهیا سازند و بر این امر  تأکید فراوان داشت.

آن‌گاه به منظور تقویت اراده و تحریک آنان، شخصا بسیج کردن لشگر را بر عهده گرفت و بدین‌گونه کلیه بزرگان مهاجر و انصار مانند «ابو بکر» ، «عمر» ، «ابو عبیده جراح» ، «سعد بن ابى وقاص» و غیره را در سپاه اسامه گرد آورد. این واقعه در سال یازدهم هجرى، چهار شب مانده به آخر ماه صفر اتفاق افتاد.

روز بعد پیغمبراکرم(صلی‌اللّه‌علیه‌وآله) اسامه را احضار کرد و فرمود: «من تو را فرمانده این سپاه قرار دادم. هم‌اکنون به محلى برو که پدرت در آن‌جا شهید شد و با دشمنان خدا پیکار کن. با شتاب حرکت کن تا از وضع دشمن، زودتر آگاه شوى. اگر خداوند تو را بر آن‌ها پیروز گردانید، در میان‌شان زیاد توقف مکن. راهنمایانى با خود ببر و جاسوسان و پیش‌قراولان را پیش‌تر بفرست».

روز بیست و هشتم صفر فرا رسید، بیمارى رسول خدا(صلی‌اللّه‌علیه‌وآله) که منجر به رحلت آن حضرت گردید، آشکار شد و به دنبال آن حضرت تب کرد و در بستر افتاد. بامداد روز ۲۹ وقتى حضرت دید اصحاب از رفتن کوتاهى مى‌‏ورزند، شخصا به نزد آن‌ها رفت و ایشان را به حرکت ترغیب کرد.

سپس به منظور تحریک روح سلحشورى و تقویت اراده آن‌ها، پرچم را با دست خود، براى اسامه بلند کرد  و فرمود: «به نام خدا و در راه او جهاد کن و با هر کس که منکر خداست بجنگ».
اما با این حال، اصحاب کوتاهى کردند و با همه نصوص صریحى که از آن حضرت مبنى بر وجوب پیوستن به سپاه وجود داشت، در پیوستن به آن کوتاهی کردند. کلیه مورخان و سیره‌‏نویسان اسلامى، اتفاق دارند که ابو بکر و عمر در سپاه اسامه بودند. این موضوع را در کتب خود از مسلمات دانسته‏‌اند و چیزى نیست که مورد اختلاف باشد.

گروهى از صحابه از انتصاب «اسامه بن زید» در آن سن و سال کم، به پیغمبر اکرم(صلی‌اللّه‌علیه‌وآله) اعتراض کردند؛ همان‌طور که قبلا نیز فرماندهى پدرش «زید» را مورد نکوهش قرار داده بودند. با این‌که این عده دیدند که پیغمبر(صلی‌اللّه‌علیه‌وآله) شخصا او را به این منصب برگزید و فرمود: تو را به فرماندهی این سپاه برگزیدم، و با این‌که تبدار بود، با دست خویش پرچم فرماندهى را برایش برافراشت، مع‌الوصف همه این‌ها مانع نکوهش آن دسته از صحابه، از فرماندهى وى نگردید و سخت بر پیغمبر(صلی‌اللّه‌علیه‌وآله) خرده گرفتند!

رسول اکرم(صلی‌اللّه‌علیه‌وآله) از نکوهش و خرده‌‏گیری‌هاى آنان به شدت خشمگین شد، تا جایى که در عین بیمارى و در حالى که سر مقدس خود را از شدت تب بسته و حوله‌‏اى به خود پیچیده بود، دو روز پیش از آن‌که وفات کند، به منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى فرمود: «اى مردم! این چه سخنى است که از بعضى از شما راجع به انتصاب «اسامه» از جانب من، سر زده است؟ این‌که من‌را در انتصاب «اسامه» مورد سرزنش قرار مى‌‏دهید، تازگى ندارد، قبلا نیز در خصوص فرماندهى پدرش، به من اعتراض کردید! به خدا قسم، زید لیاقت داشت که فرمانده لشکر باشد و بعد از او نیز پسرش این لیاقت را دارد». آن‌گاه به آن‌ها سفارش اکید کرد که هر چه زودتر خود را به لشکرگاه اسامه برسانند. متعاقب آن، اصحاب، دسته دسته با حضرت وداع نمودند و روى به لشکرگاه در «جرف» نهادند. پیغمبر(صلی‌اللّه‌علیه‌وآله) نیز هم‌چنان آن‌ها را تشویق مى‌‏کرد که در رفتن شتاب کنند.

حتى هنگامى که بیمارى حضرت نیز شدت یافت نیز پیوسته مى‌‏فرمود: «در تجهیز سپاه اسامه بکوشید، سپاه اسامه را حرکت دهید، سپاه اسامه را روانه کنید». در حالى‌که پیغمبر این سخنان را تکرار مى‏‌کرد، باز برخی از صحابه، هم‌چنان در رفتن سستى می‌کردند! حتی پیامبر مردمی را که از رفتن امتناع می‌ورزیدند را لعنت کرد و فرمود: «خدا لعنت کند کسی را که سپاه اسامه را ترک کند».

با این حال، همه کتب تاریخی نوشته‌اند که ابوبکر و عمر از دستور پیامبر(صلی‌اللّه‌علیه‌وآله) تخلف کردند و به سپاه ملحق نشدند و در لحظه احتضار کنار پیامبر(صلی‌اللّه‌علیه‌وآله) آمدند و تا لحظه جان دادن حضرت در آن‌جا بودند.[۱]

حال سوال ما از برداران اهل سنت این است که دلیل این رفتار خلیفه اول و دوم چه بود؟ به راستی چرا این همه تاکید پیامبر عظیم‌الشان اسلام(صلی‌اللّه‌علیه‌وآله) را نادیده گرفتن؟ آیا این توجیه که آنان عاشق حضرت بودند و نمی‌توانستند حضرت را در آن حال رها کنند، توجیه درستی است؟ آیا عقل حکم نمی‌کند اگر آنان پیامبر(صلی‌اللّه‌علیه‌وآله) را دوست داشتند، می‌بایست دستور او را مبنی بر پیوستن به سپاه اسامه را اطاعت کنند؟ آیا این رفتار آنان مخالفت صریح با سخن و خواسته پیامبر اسلام(صلی‌اللّه‌علیه‌وآله) نبود؟!

قضاوت در این باره را به عقل‌های بیدار و جویای حق می‌سپاریم.

__________________________________________
پی‌نوشت
[۱]. سید عبد الحسین شرف الدین، اجتهاد در مقابل نص‏، ترجمه على دوانى‏، دفتر انتشارات اسلامى‏، قم‏، ۱۳۸۳ ش‏، چاپ نهم‏، ص ۸۹-۱۰۲٫

false
false
false
false

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


true