×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

false
true
true
بخشیدن خالد توسط خلیفه اول، مخالف قرآن بود!

ما در مطالب گذشته[۱] به برخی از اشتباهات و مخالفت‌های خلیفه اول با سیره نبوی(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و آیات قرآن اشاره کردیم؛ در این نوشتار نیز به یکی دیگر از این مخالفت‌ها می‌پردازیم.

یکی دیگر از این اشتباهات، جریان کشته شدن «مالک بن نویره» توسط «خالد بن ولید» است. این ماجرا در منطقه «بطاح» واقع شد. در آن روز فرماندهى کل قواى اسلام از طرف «ابو بکر» به خالد بن ولید واگذار شده بود و او اختیار تام داشت. خالد در میان قبیله مالک، نه تنها مسلمانان را پس از امان دادن کشت، بلکه کشته‌ها را مُثله و زنان با ایمان را اسیر کرد و اموال و نوامیسى که خداوند حرام کرده بود را مباح دانست.

مالک کیست؟
«مالک بن نویره تمیمى یربوعى» سرآمد اشراف قبیله بنى تمیم و مرد با نفوذ قبیله بنى یربوع، از اعراب اصیل بود. مالک از کسانى بود که از لحاظ شخصیت، سخاوت، پاکى، شجاعت و دلیرى در اوج بود، به نحوی‌که به جوان‌مردى او مثال می‌زدند. مالک از این نظر در ردیف پادشاهان قرار داشت. وقتى که مالک مسلمان شد، تمام قبیله او نیز به وسیله او مسلمان شدند. پیغمبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نیز با توجه به وثوق و اعتمادى که به وى داشت، او را مامور جمع‌آوری  زکات کرد.

شرح داستان
جرم مالک، خوددارى از پرداخت زکات به ابو بکر بود. وقتى خالد بن ولید با سربازان خود از کار قبیله «اسد» و «غطفان» فراغت یافت، تصمیم گرفت به «بطاح» نقطه‌‏اى از سرزمین مالک بن نویره برود. مالک قبلا «بطاح» را تخلیه کرده بود و افراد قبیله را پراکنده ساخت، تا به خاطر حفظ اسلام، برخورد سویى میان آن‌ها و خالد رخ ندهد.
وقتى انصار(سربازان مدینه) متوجه شدند که خالد می‌‏خواهد به سراغ مالک بن نویره برود، از رفتن با او خوددارى کردند و گفتند: خلیفه این دستور را به ما نداده است. او به ما گفت: وقتى از کار قبیله «بزاخه» و پاک کردن قلمرو آنان فارغ شدیم، دیگر حرکت نکنیم تا نامه او به ما برسد.

وقتى افراد خالد به «بطاح» رسیدند و کسى را در آن‌جا نیافتند، خالد نفرات خود را به تعقیب آنان فرستاد. سربازان، مالک و تنى چند از بنى یربوع را آوردند و به خالد تسلیم کردند.
طبرى از ابو قتاده انصارى(که از سران نظامى آن سپاه بود) نقل می‌کند: «وقتى سربازان خالد، مالک و همراهان او را احاطه کردند و شبانه تحت نظر گرفتند، مالک و همراهان او دست به سلاح بردند. ما به آن‌ها گفتیم: ما مسلمان هستیم. آن‌ها هم گفتند: ما نیز مسلمانیم. گفتیم: پس این سلاح‌ها چیست که با خود حمل کرده‏‌اید؟
گفتند: شما چرا سلاح بر داشته‌‏اید؟
گفتیم: اگر راست می‌‏گویید و قصد سویى ندارید، سلاح خود را بر زمین بگذارید. آن‌ها سلاح خود را بر زمین نهادند. سپس نماز صبح را خواندیم، آن‌ها نیز با ما نماز خواندند».

ادامه داستان چنین است: بعد از نماز، اسلحه‌ی آن‌ها را جمع‌‏آورى کردند، سپس همه را دست‌گیر کرده و دست بسته به صورت اسیر در حالى که «لیلى» زن مالک نیز در میان آن‌ها بود، نزد خالد آوردند.

«لیلى» دختر منهال از مشهورترین زنان عرب در زیبایی بود. این زیبایى خیره‏‌کننده بود که خالد را حیران خود ساخت. در حالى که میان‏ خالد و مالک گفت‌وگویی در گرفته بود، زن مالک نیز در کنار او بود. سرانجام خالد گفت: اى مالک! من تو را خواهم کشت.
مالک گفت: آیا هم‌کار تو (ابو بکر) چنین فرمانى به تو داده است؟
خالد گفت: به خدا قسم تو را خواهم کشت.

در آن هنگام عبد اللّه عمر و ابو قتاده انصارى نیز حضور داشتند و درباره مالک (و جلوگیرى از کشتن وى) با خالد سخن گفتند: ولى سخنان ایشان در خالد اثر نکرد.
مالک گفت: اى خالد! ما را نزد ابو بکر بفرست تا خود او هر طور صلاح دانست درباره ما حکم کند. چون تو دیگران را که جرمى بزرگ‌تر از ما داشتند نزد او فرستادی.

بار دیگر عبد اللّه عمر و ابو قتاده انصارى به حمایت از مالک اصرار کردند و از خالد خواستند مالک و همراهانش را نزد خلیفه بفرستد، ولى خالد نپذیرفت!
خالد گفت: ممکن نیست از کشتن وى دست بردارم. سپس به «ضرار بن ازور اسدى» دستور داد تا مالک را گردن بزند.
در این هنگام، مالک به همسرش نگاه کرد و به خالد گفت: این است که من‌را به کشتن داد! ولى خالد گفت: خداست که به واسطه برگشت تو از اسلام، تو را به کشتن داد!
مالک گفت: من مسلمان هستم. ولى خالد گفت: اى ضرار! گردنش را بزن! «ضرار» هم او را گردن زد! آن‌گاه خالد، زن مالک را به خیمه خود برد و همان شب با وى هم‌بستر شد.

ابو قتاده انصارى از عمل خالد نسبت به قتل مالک و تجاوز به زن او خشمگین شد. به همین علت لشکر او را ترک کرد و به مدینه رفت، و قسم خورد هیچ‏‌گاه در لشکرى که فرماندهى آن را خالد بر عهده داشته باشد، شرکت نکند.

«متمم بن نویره» برادر مالک نیز با وى بود، وقتى این دو به مدینه رسیدند، به ملاقات ابو بکر رفتند و ماجرا را براى او نقل کردند که چگونه خالد مالک را کشت و با «لیلى» زن او هم‌بستر شد. ولى ابو بکر که سخت تحت تأثیر نقش خالد و پیروزی‌هاى او بود، به شکایت آنان ترتیب اثر نداد.

«عمر بن خطاب» که از عمل نامشروع خالد کاملا منقلب شده بود، نزد ابو بکر رفت و از وى خواست که خالد را عزل کند. و اظهار داشت که از شمشیر خالد ظلم و فساد می‌بارد و جا دارد که خالد را به خاطر این عمل شنیع بازداشت کند. وقتى ابو بکر دید عمر در انتقاد از خالد اصرار می‌‏ورزد، گفت: «اى عمر! بس است. خالد حکم خدا را تأویل کرده و اشتباه کرده! زبانت را از نکوهش او باز دار! اى عمر! من شمشیرى را که خداوند بر سر کفار قرار داده است را به غلاف نمی‌کشم».

هنگامى که عمر خالد را دید، به او گفت: «مرد مسلمانى را کشتى و با زن او هم‌بستر شدى؟ به خدا قسم سنگسارت خواهم کرد». آن‌گاه خابد نزد ابو بکر آمد و موضوع مالک بن نویره و حالت تردید او را بازگو کرد و تقاضا کرد که عذر او را بپذیرد. ابو بکر هم از سر تقصیر او گذشت، و از آن‌چه که مرتکب شده بود، صرفه‌نظر کرد.[۲]

این عفو ابوبکر مخالف صریح آیات قرآن و سنت بنوی(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود؛ بلکه نصوص قرآنى صریح است در این‌که باید او را سنگسار کرد. ولى ابو بکر، این نصوص را با رأى خود تأویل کرد و در مقام عمل، رأى خود را بر آن مقدم داشت.

حال سوال ما از برادران اهل سنت این است که خلیفه اول به چه مجوزی این کار را کرد، مگر خالد، یک مسلمان را نکشد؟ مگر با زن مسلمانی هم‌بستر نشد؟ چرا حدود الهی را در مورد او اجرا نکرد؟ به راستی چرا آیات قرآن و سنت نبوی را زیر پا گذاشت؟

_________________________________________________________
پی‌نوشت
[۱]. در این مطلب و این مطلب و این مطلب و این مطلب.
[۲]. اجتهاد در مقابل نص، سید عبد الحسین شرف الدین- ترجمه على دوانى‏، دفتر انتشارات اسلامى‏، قم‏، ۱۳۸۳ ش‏، چاپ نهم‏، ص ۱۷۷٫

false
false
false
false

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


true